۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

روحانیت مبارز با خطر کودتای دولت روبروست!

حجت الاسلام "محسن دعاگو" امام جمعه شمیرانات و عضو ارشد جامعه روحانیت مبارز تهران در یک مصاحبه ، به بهانه ماجرای افشاگری پالیزدار پرده از خیلی بحث های پشت صحنه در محافل سطح بالای روحانیت در باره دولت احمدی نژاد برداشت.

گفته های او نه تنها مقاله حجت الاسلام منتجب نیا قائم مقام حزب اعتماد ملی در روزنامه ارگان این حزب را تائید می کند، نه تنها اطلاعات دقیق‌تری را بر آن می افزاید، بلکه عملا تمام حرف های تبلیغاتی و یا غیر تبلیغاتی رهبر را در ستایش از احمدی نژاد بعنوان دولت انقلابی نفی می کند.

دعاگو به بهانه افشاگری پالیزدار سه محور را در طیف احمدی نژاد بر شمرد که هیچ نامی بر آن نمی توان گذشت جز تدارک یک کودتای مسلحانه و قبضه قدرت از سوی احمدی نژاد و برخی فرماندهان سپاه با حمایت روحانیت مرکز نشر افکار آیت الله مصباح یزدی با نام مستعار "موسسه نشر آثار امام"

آن سه محور کودتائی که دعا گو به آن اشاره کرد چنین است:

1- تخریب شخصیت‌های دینی و ملی تا این افراد در انتخابات آینده ریاست‌جمهوری در افکار عمومی اثرگذار نباشند.

2- ایجاد یک جریان تند و افراطی سیاسی از جوانان تندرو که بتواند هم به کمک جریان تخریب بیاید و هم در مقابل مخالفان این پروژه بایستد. آنها را تحریک می کنند که جریان مقابل اجازه فعالیت به آنها نمی دهد. آنها نقش پیاده نظام را دارند و به آنها اینگونه القا می‌کنند که ما قصد کار و خدمت داریم ولی جبهه مقابل از روحانیون بلندپایه مانع این کار است.

3- فریب افکار عمومی از طریق تکیه برخدا،‌ پیغمبر، امام زمان و دیگر مقدسات. آنها به افکار عمومی اینگونه القا می کنند که ما مورد عنایت ویژه امام زمان هستیم و پیام‌ها را مستقیما از جانب امام عصر می‌گیریم و دستورات امام زمان را اجرا می کنیم.

هر کس ادعای ارتباط با امام زمان دارد، قطعا دروغ می‌گوید. اینکه جریانی با امام زمان احساس نزدیکی می‌کند یا فرد و افرادی وجود دارند که حضرت صاحب‌الزمان به آنها پیغام می‌دهد و اینها از حضرت پیام می‌گیرند، دروغ محض است.

با این تقدس می خواهند کاری کنند که کسی جرأت نکند کوچک‌ترین انتقادی به آنها وارد کند. این بهترین روش برای لاپوشانی اشتباهات و ندانم‌کاری‌هاست. به نظر من ادعای حمایت مستقیم از طریق امام زمان تنها حربه‌ای برای فریب افکار عمومی است.

گروه فشار را هم سازماندهی کرده اند تا اگر کسی اعتراض کرد، صدایش را در نطفه خفه کنند.

برخی از آقایان هنوز خطر را شناسائی نکرده‌اند تا احساس وظیفه کنند. تمام این مسائل هم با اهداف انتخاباتی انجام می‌شود.

پالیزدار تنها یک بخش از این قضیه است. محورهای دیگر هنوز به کار خود مشغولند.

وقتی یک جبهه مطمئن باشد که نخواهد توانست در انتخابات آینده موفق شود، به‌گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌کند که افکار عمومی باور کند اشتباهات رخ داده تقصیر آن نیست بلکه در این خطاها مصلحت‌هایی هست که در دستورات امام زمان وجود دارد. آنها حتی برای پیروزی در انتخابات دست به تقلب‌های گسترده می خواهند بزنند. من لازم می‌دانم در اینجا به اصولگرایان و اصلاح‌طلبان واقعی هشدار دهم .

تحمل آقای خاتمی بدون شک بیشتر از آقای احمدی‌نژاد بود؛ یعنی به‌رغم آنکه خاتمی هم گاهی از دست منتقدان ناراحت می‌شد اما اگر میزان تحمل دولت آقای خاتمی با تحمل دولت آقای احمدی‌نژاد را مقایسه کنیم، می‌بینیم که سعه صدر دولت آقای خاتمی بیشتر بود.

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه


اين نامه ،نوشته فرزاد کمانگر ،معلم محكوم به اعدام است.
براى آنهايى كه به سياست علاقه ندارند و كار ادبى ميكنند ،توصيه ميكنم كه اين را بخوانند
بند ۲۰۹
نامه ای از فرزاد کمانگر

“نخست برای گرفتن کمونیستها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیکها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
و سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود “¹

هنگامی که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوین را خواندم آنچه را از این زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و یا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه “خون ارغوانها”²در ذهنم تجلی دوباره یافت . خیلی دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهای ۲۰۹ و انفرادی های آن بویی غریب و ناآشنا را حس میکردم با خودم گفتم شاید این بوی زندان ، بوی خفقان و بیداد باشد .
چشم بند تا خروج از ۲۰۹ جزئی جدا نشدنی از زندانی است که مرا به یاد کسانی انداخت که سلاطین در سیاهچالها چشمانشان را در می آورند تا بینایی ، حسی که انسان بیشترین ارتباط را با دنیای اطراف میگیرد را از او بگیرند و حال چشمانت را می بستند ، غافل از اینکه گاهی دیوارها مانع بینش و دیدن نمیشوند.

۲۰۹ یعنی انفرادی ، انفرادی که قریب ترین و گمنام ترین واژه کتابهای قانون ماست یعنی توهین ، تحقیر ، بازجویی های چندین و چند ساعته ، بی خبری مطلق ، ایزوله کردن و در خلاء نگهداشتن ، خرد کردن به هر قیمت و هر وسیله ای . انفرادی یعنی شکنجه سفید یعنی شبهای بی پایان و اضطراب ، بعد از شکنجه سفید شب و روز فرقی با هم ندارد فقط نباید هیچ اخبار یا اطلاعات تازه ای به تو برسد . اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتی است که روزی چند بار در اتاقهای سبز رنگ بازجویی طبقه اول در گوشهایت تکرار میشود تا تو را ضربه پذیر سازد و تو در سلولت وعده های بازجویت را در ذهن بررسی میکنی و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهای سبز بازجویی شبیه اتاق جراحی تکرار میشود و آنقدر این عمل تکرار میشود تا گفته های بازجو ملکه ذهن تو میگردد و تو باور میکنی که چه موجود بدی بوده ای !

و هر روز که از اتاق بازجویی به سلولت برمیگردی هر آنچه در سلولت هست زیر و رو شده است یا بهتر بگویم شخم زده شده است ، خمیر دندان ، صابون ، شامپو ، پتوهای سیاه بد بویت ، موکت رنگ و رفته و حتی لیوان چندبار مصرفت را بدنبال چیزی جابجا کرده اند . شاید به دنبال ردی از لبخند ، امید ، شادی ، آرزو و خاطره میگردند تا مبادا پنهان کرده باشی ، و هر شب که تو در رویای دیدن دوباره مهتاب به دیوار سلولت چشم میدوزی چیزی مانند شبح از دریچه کوچک سلولت سرک میکشد و تو را زیر نظر میگیرد ، مبادا به “خواب شیرین” رفته باشی و یا در رویای شبانه ات مادر بر بالین فرزند آمده باشد و در آن تاریکستان لالایی را مرهم زخمهای فرزند نموده باشد.

به دیوارها که چشم میدوزی به یادگاریهایی که میهمانان قبلی سلولت از خود به جا گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اینجا سری زدند . گویی درون ۲۰۹ عدالت در حق همه به طور مساوی اعمال شده است چون اینجا فارغ از قومیت ، فازغ از جنسیت ، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه ای همه به گونه ای مساوی به زندان می آیند .
از سلولهای انفرادی تا سلولهای عمومی تنها بیست تا سی متر فاصله است که بعضی ها چند ساله و بعضی ها چند ماهه طی میکنند ، سلول عمومی یعنی دیدن و حرف زدن با انسانهایی شبیه خودت یعنی شنیدن صدای انسانهایی که باید صدایشان شنیده شود ، سلول عمومی یعنی نوشیدن یک لیوان چای داغ یعنی رفتن به حمام به دلخواه خودت ، سلول عمومی یعنی اجازه اصلاح سر و صورت و برای بعضی ها یعنی اجازه دیدن چشمان نگران عزیزان ، پشت دیوارهای شیشه ای و برای من یعنی رفتن به هواخوری بعد از ماهها ، بعد از ماهها برای اولین بار به هواخوری رفتم ، هقته ای سه بار و هر بار ۲۰ دقیقه ، هواخوری اتاق کوچکی بود با دیوارهای بلند و سقفی نرده کشی شده و مشبک ، برای من که آسمان و خورشید را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگریسته بودم اینجا گویی آسمان را پشت میله ها زندانی کرده بودند .خورشید دزدکی به گوشه ای از هواخوری سرک کشیده بود و انگار او هم میدانست که نباید به دیوارهای امنیت ملی نزدیک شد ، دوربینی هم بالای سرمان تند و تند میچرخید تا همه جا را زیر نظر داشته باشد ، مبادا با خورشید خانم نگاهی رد و بدل کنیم و چشمکی بزنیم که به حساب “ارتباط با بیگانگان” گذاشته شود و یا به نسیم بگوییم “حال همه ما خوب است” و این خبر موجب “تشویش اذهان عمومی” گردد و دیوارهای هواخوری نیز آنقدر لکه های ناشیانه رنگ بر آنها دیده میشد که دیوارها را بد منظر کرده بود “هر چند که زیباترین دیوارها اگر دیوار یک زندان باشند باز شایسته تخریبند” .

دیوارهای ۲۰۹ رسالت خطیر خود یعنی جدا کردن زندانیان از یکدیگر را به خوبی انجام نداده بودند . اینجا دیوارها قاصد دوستی و نامه رسان شده بودند ، پس باید مجازات میشدند و هر هفته بر تن دیوار رنگ تیره تر میکشیدند تا در نهایت روزی با سنگ سیاه نقش پوشش کردند . دیوارهای هواخوری برای زندانیان تخته سیاه ، روزنامه دیواری و حتی ترک دیوار نقش صندوق پست را ایفا میکرد و پیام زندانیان را به هم میرساند . دیوارها پر بود از خبرها و اسامی دانشجوها ، آنها که از تیر ماه ۷۸ ، نه نه…!! ، دورتر… از ۱۶ آذر آمده بودند ، آنها که سالهاست پای ثابت انفرادیها هستند و با جسارت تمام مینوشتند “دانشجو میمیرد ذلت نمی پذیرد” و اسم دانشگاه خود را زیرش مینوشتند . جوان دیگری آرم ان جی اویشان را با ظرافت تمام روی دیوار طراحی میکرد هر چند بار رنگ میزدند اما او دوباره و چند باره میکشید و کسانی هم طلب اخبار میکردند . من هم روزی بر دیوار هواخوری نوشتم سلام ، با خودم گفتم “سلامت را نخواهند پاسخ گفت” ولی خیلی زود نوشتند ، “سلام شما؟!” و دوستی هایمان آغاز شد ، از دانشجوها گرفته تا زندانی القاعده ای که بعدها در رجایی شهر معلم زبان انگلیسی ام شد ، کلی دوست “دیوارگی” پیدا کرده بود و روزی که انفرادیها پر شده بود و جا برای تازه واردها کم آمد به ناچار خیلی ها را در یک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همدیگر ار میشناختیم . پلی تکنیکی ها ، تحکیم وحدت ، مسیحی ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و…، انگار سالها بود همدیگر را میشناختیم ، یکی آرایشگر میشد یکی آشپز ، تا صبح می نشستیم و از دردهای جامعه میگفتیم ، هر چند دردهایمان مشترک بود اما تا صبح صحبت میکردیم و صبح ما را صدای گریه سید ایوب زندانی بلوچ بغل دستی که سالها اینجا بود به خود می آورد ، آنقدر کسی فریادش را نشنیده بود که به خدا نامه مینوشت و در هواخوری میگذاشت و با صدای گریه او سکوتی سنگین بحث ما را خاتمه میداد و گاهی صدای پاشنه کفش زنی ما را به سکوت وادار میکرد ، از فرط خوشحالی و هیجان از سوراخ کوچک در ، یا از لای پره های رادیاتور سلول ۱۲۱ به بیرون نگاهی می انداختیم ، زنی بود که با چشمانی بسته به سوی اتاق بازجویی میبردنش ، چادری به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهای عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان میداد. این صدای آشنای پا، اعلام حضوری موقرانه بود تا به ما بگوید اینجا هم زندگی و مبارزه بی صدای پاشنه های بلند معنایی ندارد ، کمی تامل و ساعتی فکر کردن میخواهد تا متوجه شوی همه یکی بودیم.

اتاق بازجویی مان همان اتاقی بود که راننده های شرکت واحد و معلم ها بازجویی شده بودند ، میز بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم ، همان تختی بود که “عمران” جوان بلوچ قبل از اعدام رویش نوشته بود دلم برای کویر تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندی بود که اعضای کمپین یک میلیون “فریاد خاموش” به چشم داشتند ، پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد ، اینها همه یک جورهایی آشنایند ، اینجا همه چون شمایند ، راستی ، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد…

معلم و فعال حقوق بشری محکوم به اعدام
بند بیماران عفونی (۵) زندان رجایی شهر کرج
فرزاد کمانگر - ۱۰/۳/۸۷

۱- برتولت برشت - در هنگامه نازیها
۲- “خون ارغوانها” سروده ای است از ارغوان همیشه سرخ بیژن جزنی
۳- شعر زیبای ” سلام ” سروده شاعر معاصر آقای سید علی صالح

در طول تاريخ، سركوب انسانهاى مبارز بوده و هنوز هم هست اما چيزى كه در ايران رخ مى دهد شبيه به هيچ جاى ديگر نيست.
ميگويند كه هيچ حكومتى پايدار نبوده است!عجب!
گيرم كه انتقام مجيد کاووسی فر هم گرفته شد، تو به من بگو ، آيا مجيد آرزو نداشت، چه كسى مى تواند پاسخ گو باشد، خدا هم نمى تواند. خون مجيد بر گردن همه ماست، واى بر من اگر او مرا در ان لحظه آخر نفرين كرده باشد، واى بر من!

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه




فرهنگ حسینییه
سى سال فرهنگ حسیینیه بلايى بر اين سرزمين آورده است كه بايد سى صد سال كار كرد تا جبران شود


جنبش دانشجويى
خيلى ها از جمله ابراهيم نبوى فكر مى كنند كه جنبش دانشجويى در ايران شكست خورده است.
مگر اين اولين جنبش دانشجويى بوده است كه با سركوب مواجه شده، در آلمان، در پراگ هم سركوب شد و سالها طول كشيد تا ثمره داد.
با اين اوصاف اين جوانان ايران هستند كه هنوز دست از مبارزه بر نداشته اند.

سيستم هاى حكومت
به مرگ بگير تا به تب راضى شود ، اين سيستمى است كه در ايران جواب داده است . اكنون ايرانيان به هر سگ زردى راضى هستند جز اين شغال فقط اگر رهبرى با اين شغال راضی باشد ، بايد منتظرکودتا باشيم.